و این "یکماه حبس خودخواسته" تمام شد
قصه قصه چهار پنج سال پیش است شاید هم بیشتر یادم نیست صبح بود یعنی خیلی صبح بود اوله اولش انقدر که اثری از افتاب نه... باید خودم را میرساندم تهران و ان ساعت یعنی ان ساعت سه راه گوهر دشت که هیچ حتا میدان کرج هم بعید بود ماشینی فراهم شود میفهمید که ساعت چهار پنج صبح شاید هم زودتر یادم نیست پیدا کردن ماشینی که تو را به مقصد برساند چه ارزوی بزرگی ست در چنین مواقعی حتا یک خودروی ملی مدل ۱۳۴۹ چنان "لیموزین" مینمایاند الغرض پا که به پیاده رفتن در خیابانهای خلوت عادت کند و کمی عجله چاشنی روزگار، دیدن حتا یک خوروی ملی "تهران الف" به براورده شدن بزرگترین ارزوی محال میماند... بگذریم که ارزوی محال نیز گاه براورده میشود
پای مرکبان که به اتوبان رسید و مهلت پرداخت دنده چهار که رسید تازه یاد مشقاتی که ابا و اجداد گرام خرج دو روزه زندگی میکردند افتادیم... آی که تمامی سر و صدای چند اهنگری شلوغ و چند تراشکاری پلوغ را میشد به صدای دفرانسیل همین "بماند حالا" حواله داد
نه اشتباه خدمت تان رسانده اند ماجرا چیزه دیگری ست... درست همین حوالی سفر قندهارمان بود که شخصیت اول داستان وارد قصه خام انروزمان شد راننده "همان"... پیرمردی یعنی مردی پنجاه شصت ساله به شدت شکسته که حتا اصلاح مرتب صورتش تنها به نمایان تر شدن روزگار تیره و تارش کمک میکرد باری ایشان وارد قصه شد از باب اینکه درد و تالمی که ابا و اجداد گرام کشیده بودند را دیگر این نوادگان سر به زیرشان تحمل نفرمایند از داشبورد "۱۳۴۹" یک کاست رنگ و رو رفته که هیچ، فسیل مانندی را در اورد و فرستاد داخل حلقوم پخش "..." پخشی که من حاضر بودم در دادگاه شهادت بدهم نمیتواند کلامی بر زبان بیاورد... بگذریم اینجا بود که این سیه بخت خودم را میگویم یعنی، اماده شده بود که دیگر رسما تا اطلاع ثانوی تعطیلی گوشهای بینوا را اعلام دارد
صدای زوزه باندها درامد و یک چیزکی که همینطور شفاف تر میشد... اما این موسیقی اشنا بود یعنی خیلی اشنا بود باورم نمیشد اما این فرهاد بود که خواند "شنبه روز بدی بود / روز بی حوصله گی / وقت خوبی که میشد / غزلی تازه بگی" نگاهی به روزگار کردم درست اولین ساعتهای روز شنبه بود و ...
نوشتم "امشب از چشمهای ابی ات ، واژه ای را شهود میخواهم / خیس کن رنگ اسمان را هم ، من از این تب سجود میخواهم / خیس کن خیس تر ببارینجا ، از تنت از سکوت لبهایت / از نگاهی که میکنی بر من ، از فقط تو... وجود میخواهم / حس زیبای بودنی باران ، ان زمانها که رنگ میبازم / عشق افزونتر از تنت حتا ، اتشی ام که دود میخواهم / قطره ها قطره قطره باریدند ، چکه ای از نگاه تو... افتاد / اشک اهنگ تازه ای دارد ، چترها من سرود میخواهم / دیگر از ماندنم نخواهد گفت ، انکه این گوشه را برایم ساخت / ای خدا با تو ام نگاهم کن ، رفتنی مثل رود میخواهم"
وقتی میگفت "چیزی بگو... هر چه که باشد" اگر یگانه همراهش چیزی جز انچه که باید چیزی جز "ان کلام مقدس" به زبان می اورد نمیدانم وی اکنون اینی بود که میشناسیم
در کتابهای عتیق امده کلام مقدس باید واژه ای باشد که با گفتنش ارزو عیان شود... جمعی از پی این وسوسه راه به سحر بردند و به سخره گمان کردند ان کلام مقدس باید "اجی مجی لا ترجی" باشد جمعی دیگر سرخورده از نیمه راه بازگشتند و قلیل عده ای که سالیان بعد از دور بازامدند با خود چیزی گفتند که جز خود و همراهانشان کسی را از ان نصیبی نبود سرودی که سالها بعد شاملو اینگونه اش ترجمه کرد "با ما گفته بودند / ان کلام مقدس را با شما خواهیم اموخت / لیکن بخاطر ان عقوبتی جانفرسای را تحمل می بایدتان کرد / عقوبت دشوار را چنان تاب اوردیم باری / که کلام مقدسمان اری / از خاطر / گریخت"
نمیدانم چه اصراری ست وقتی با نوشتن قهر کرده ای باز مثل این بچه های منت کش...
میگفتند یک لنگه کفش فقط در بیابان نعمت است حالا از صحت این که بگذریم چرا که من بعید میدانم حتا برای یک لنگه کفش (که به تبع طبیعتش باید پاره پوره نیز باشد) در وسط بیابان هم بتوان مزیتی پیدا کرد باری از صحت این که بگذریم باید اذعان کرد از بد حادثه روز به روز بر تعداد این لنگه کفشهای بی خاصیت افزوده میشود و از بدتر حادثه اینکه تقصیر کسی هم نیست و از بدتر بدتر حادثه اینکه دریغ از هیچ راه حلی...
و "او" هم که نشسته ان بالا هی لنگه کفش تولید میکند
چنان میگفت انها بدینگونه اند و بدانگونه اند که گویی گروه مطبوعش کلی با انها تفاوت میکند...
فکر میکرد سیاسی است اصلا میگفت تا سیاسی نباشی نمیتوانی خودت را متعهد قلمداد کنی "میفهمی متعهد بودن خیلی مهم است باید یا طرفدار این گروه مطبوع من باشی یا ان دیگران... (ان دیگران بد)"
اما من هر چقدر فکر کردم نفهمیدم فرق بین این دو گروه چیست جز اینکه فقط یکیشان خودش را متمایل میکند به دادن ازادیهای بیشتر به دختر پسرها به روابطشان به پوششان و ... و این قشر هم که گویی هیچ مشکلی ندارند جز همین و بس یا حتا اگر داشته باشند این مهمترینش است
به این فکر میکنم انقلاب بخاطر سوسیالیسم بخاطر برابری رنگ گرفت اما حالا از هر گوشه این "خصوصی سازی" است که رونق گرفته... میگویید ما پیشرفت نمیکنیم شما کجایید ما از اداره وطن چنانیم که "امریکا" از این خصوصی سازی و اقتصاد ازاد (هر که زورش بیش سهمش بیش) که بگذریم ما از نظر سیاسی هم چنانیم که امریکا... دو جناح سیاسی داریم که فرقشان فرق "معاویه" است با "یزید" و هر کدام هم که زمام امور را دست بگیرند همان است که بود و البت شما با داشتن داعیه سوسیالیسم به صرف شام در "اوین" انهم به مدت نامحدودی دعوت خواهید شد...
عزیزی چندین سال پیش گفته "قطره باران گشت و باران سیل و سیل انگیخت رود / رود دریا گشت و دریا میشود طوفان نوح"... و این یعنی حتما بروید رای بدهید بعضا از بین بد و بدتر باید انتخاب کرد "میفهمی متعهد بودن خیلی مهم است باید یا جزو این گروه مطبوع من باشی یا ان دیگران... (ان دیگران بد)"
هنوز انقدر بهانه دارم تا سطری نو بنا کنم سطری الوده به دردهایی که نمیدانم ایا واژه ها را تاب پوشاندنشان هست یا نه... پس به انتظار مینشینم تا جوابی ام ارند اما گویی اگرت حتا صبر ایوب در کف باشد جز انتظار تو را سهمی نبریده اند
چه میخواهند هان بگو از جان ناباور من و تو چه میخواهند و در چشمان خاموشمان چه میجویند یا به سان کولیان در کف این دستان خالی دنبال چه میگردند...
دست به دامان ارزویی دیرین میشوم کاش واژه ها را تاب ان بود تا خود چون خنیاگری لب به اوازی حزین گشایند
فشارم به شدت پایینه هر چند هیچ اطمینانی بهش نیست چرا که گاه اینقدر بالا و پایین میره که گفتی به اسانسور موندنش طفره برنداشتنیه... هر چند اینروزها پایینه پایینه انگار حتا یادش رفته گاه از اونطرفه پشت بوم می افتاد چشمهام سیاهی میره و ایستادن محاله محال اما اشتهایی وصف ناشدنی به قره قوروت دارم... عزیزی میگفت میخوای خودتو بکشی منتها روت نمیشه اما مطمئن باش اینطوری چیزی جز وایسادن زمان گیرت نمیاد مثل تیکه گوشتی که داخل فریزر زمان براش وایساده... (فرهاد داره میخونه: " تو همونی که یه روز میخواستی خورشیدو با دس بگیری")
مینویسم: آی اسمون ابی / تا کی میخوای بخوابی / ببار / ببار / ببار
ساعت را که نگاه میکنی حتا عقربه ها دستهاشان را به علامت تسلیم بالا اورده اند تاریک است، هوا تاریک است پس باید درست زمانی باشد که مردمان به ان نیمه شب میگویند
دیروز روزه م رو شکستم رفتم بیرون، رفتم تا "لورکا" رو ببینم "یرما" ی لورکا رو ببینم و چه اجرای تحسین برانگیزی...
اگر قرار باشه کمی احساس دلتنگی کنید بهتون دیدن یرمای لورکا که تو "تئاتر شهر" اجرا داره رو پیشنهاد میکنم و البت خوندن "قاصدک" اخوان...
همیشه واقعیت اون چیزی نیست که به نظر میرسه... هایدگر مبحثی داره به عنوان "نااندیشیده ها" که در اون به این نظریه دامن میزنه که برای انتقال اندیشه ای به مخاطب میتونید درست عکس مطلب مورد نظرتون رو پیش بکشید و اونقدر جلو برید که اون به نادرستی حرف شما پی ببره و ناخواسته همون چیزی رو بپذیره که شما دراصل مدنظر قرار داده بودید... (البت برای بحث در مورد این مبحث حتما باید "یرما" رو دیده باشید یا حداقل نمایشنامه ش رو خونده باشید)
"ما از مواضع قبلی خود عقب نشینی نمیکنیم" اینها افاضات یکی از سران شورشی قاره سیاه بود اینکه مواضع انها چه بود و چرا قصد نداشتند با یک صلوات همه چیز را ختم به خیر بنمایند اطلاع موثقی در دست نیست
دلم خونه میفهمی خون... داخل پرانتز عرض کنم باید درون ادمی پر از خون باشد که اگر نباشد وی مبتلا به کم خونی بوده باید در اسرع وقت در بیمارستانی مجهز بستری گردد
فقط میخواستم یک ماه خودم رو حبس کنم تا شاید از پس تموم کردن این سه کار نیمه تمومم بربیام. ۱-دفتر واگویه هایم شش ماهی میشه همینطور اماده چاپ الکن گوشه ای افتاده باید سر و تهش رو هم می اوردم ۲-چند ترانه نیمه کاره دارم که هرچند اهنگساز میگه خوبه اما خودم را اقناع نمیکنه و ۳-اینکه باید سنگامو با خودم وابکنم که بالاخره چطور میخوام روزگار سر کنم... مهلتم تا همین هشت مهره... هر چند با اینکه سه هفته از مهلتم گذشته هیچی که هیچی... دلم خونه میفهمی خون
میروی بیرون تا شش هفت تا کنسرو لوبیا بگیری نکند این چند روزی که دوست نداری افتاب را و ایضا مردمان را بینی دلیلی هیچ دلیلی برای دیدنت باقی بماند
کاغذهای باطله را که زیر و رو میکنم گوشه کاغذ مچاله شده ای اینرا نوشته ام "پیشتر زمان را جزئی از فاصله ای اثیری میخواندم اما این روزها گمانم برده زمان باید هزینه ای باشد وقتی به گذشته چنگ میزنم خود را به ان محکوم می یابم چندان که اگر هزار بار دیگر از نو زاده شوم مرا از انچه پیش امده گریزی نخواهد بود"
اینجا میخواستم طنز بنویسم اما وقتی سالها به چیزی خو گرفته باشی دیگر دل کندن به گواهی محال میماند
کاش میشد تنها بیست سال به گذشته برگردم بشوم همان پسربچه شش ساله... یادم می اید مادرم معلم نهضت بود و پدر همیشه خدا سر کار، یادم می اید من مبصر کلاس میشدم و سکوت کودکانه ام تمام ان پیرزن های پر حرف را به سکوت وامیداشت دریغ که هنوز یادم مانده چطور دنیا بزرگ میشد و من کوچک میماندم... کاش تنها بیست سال به گذشته برگردم بشوم همان پسربچه شش ساله، حداقل انروزها دنیا هم مثل من کوچک بود
پدرش میگفت "ایران را بین تمام ایرانیها هم که قسمت کنند بیشتر از این سهم تو نمیشود"
من و تو تا انروز فکر میکردیم تنها خودمان چیزیمان میشود یادت می اید انروز که قرار شد قید دانشگاه و مدرک را بزنم تا در کتابهای ممنوعه دنبال ایده الم بگردم تنها این پدر تو بود که کارم را تایید کرد یادت میاید تو گفتی این پسر یک تخته که هیچ، کلی تخته کم دارد انقدر که میشود با انها یک مغازه نجاری باز کرد اصلا تو بعلاوه یک مغازه نجاری تازه میشوی یک ادم معمولی... اما باز هم پدرت سمت من بود میگفت این پسر یک روز شاعر میشود حالا خواهی دید یادت میاید ان شب تا خود صبح برایتان شعر خواندم یادت میاید پدرت میگفت انگار خورشید هم پشت کوهها قایم شده تا شعرهای تو را بشنود. هیچ میدانی بعد از ان شب بزرگترین ارزویم این شده که کاش ان شب هیچوقت صبح نمیشد
دستش گره خورده به دست مردی که حتا صندلی چرخدار از پس پنهان کردن بلندی قامتش برنمی اید ارام طول پیاده رو راه میروند و معطر میکنند مرد سیبی را که پوست کنده میبرد سمت دهان زن و زن گوشه لبش را گاز میگیرد که یعنی اینجا وسط خیابان است و...
.
زن نماد پاکی است اینرا حافظه تاریخ گواهی میدهد اینرا من و تو وقتی توان رفتنمان نبود و مادر به اغوشمان کشید وقتی تلخ از کار بازگشتیم و همسر، مهربان پذیرامان شد وقتی روزگار امانمان برید و دخترک باباییمان به لبخندی تازه مان کرد گواهی داده ایم
چه شده، اینروزها چه شده چه بلایی سر ان همه معصومیت اورده اند دل تنگ میشود وقتی خیابان را پر از دختران معصومی می یابی که تنشان را چنان جنسی کم بها به چشمهای هر کس و ناکس میفروشند دل تنگتر میشود وقتی میبینی عشق را اری عشق را چنان شیئی بی ارزش خرید و فروش میکنند
.
خسته شده ای، اصحاب کهف میهمان نمیخواهندقیصر میگفت "نان را از هر طرف بخوانی نان است"
برای دوستی نوشته بودم "تکه ای یخ می اندازی داخل پارچ و انقدر نگاهش میکنی تا اب بشود اینگونه هم میشود زمان را کشت" اینهمه استعاره اینهمه پیچاندن اصل و نمایش فرع... میگفت انروزها برای رهایی از چنگ اداره سانسور و ممیزی اینگونه مینوشتند زیر لب طوریکه او نشنود گفتم مثل اینکه گذرت به ارشاد نخورده... نمیدانم شاید هم شنید اما به هر حال طوری رفتار کرد که انگار...
بگذریم درد را هم از هر طرف بخوانی درد است اصلا مشکلات ما هیچکدام سر و ته ندارند
امروز حالم تا اخر شب که هیچ تا یک عالم روز دیگر خوبه خوب است توی تاکسی نشسته بودم و غرق در مشکلات روزگار که نگاهم به موتورسواری افتاد و البت ترک نشینه خشگلش دختربچه ای هفت هشت ساله با کارنامه کوچکی در دستهای کوچکش، همه اش بیست بود
حتا وسط شهریور هم میتواند هوا سرد باشد... سرده سرد
دلم خوش است در این خانه کوچک اگر کولر ندارم دفتر زمستان اخوان دم دست است و ناخنکی جایز... دلم بیشتر خوش میشود وقتی شعر "چاووشی" اش را زمزمه میکنم که دیگر اینجا نه خانه محقر من که پشت بلندترین کوهی میشود همه برف
خدایی ناکرده اگر ساعتی صدا به صدا نرسد مردمان را چه برهانی به سکوت وا خواهد داشت
در کتابهای عتیق امده...
روزی انگلس رو کرد به مارکس و بدو گفت "کارل چه کنیم فردا روزی چون شمس و مولانا به ما نیز انگ بد بد نزنند" بدانید و اگاه باشید که جواب مارکس در این سطور مورد نظر اول شخص مفرد میباشد باری مارکس در جواب انگلس چنین گفت "رفیق محبوب من، ما عشق مشترکمان عشق به پرولتاریاست اما ان دو دل به زئوس خوش داشتند زئوسی که تا همین اواخر فلاسفه سر بودن نبودنش به مباحثه نشسته اند انهم بی هیچ نتیجه مشترکی تا سرانجام محافظه کارترینشان را به حکمیت گرفتند و وی اعلام داشت: (فرض بر اینکه وجود زئوس ابتدایی ترین دلیل وجود دنیای ما باشد اما مگر زئوس بدی ما را میخواهد وجودی چنین اثیری بی نیاز بی نیاز است بی نیاز به قربانی پس بروید خوش باشید) اری رفیق محبوب من، عشق به چنین چیزی باعث میشود اینانی که عشق به زئوس را تنها به جبر پدر مادرشان از بر کرده اند به کسانی که خام عشقی اینچنین شده اند انگهای بد بد بزنند اما من و تو که عشقمان پرولتاریاست باید خیالمان راحته راحت باشد چنان چونکه هیچکس وجود انرا نفی نتواند کرد حتا این لیبرالهای بی تربیت، پس خیالت راحته راحت باشد انها هر انگی به ما بزنند این انگ خیلی خیلی بد را به ما نتوانند زد"
تلوزیون را که نگاه میکنی بالا ان گوشه ارم شبکه خبر حک شده و ان اقای محترمه داخل جعبه جادویی دارد ظاهرا در قبال تحولات اخیر منطقه چیزهای غریبی به هم میبافد چیزهایی که هیچکدامشان برایت جزابیت ندارد حتا اگر همان اولش نمیفهمیدی که ان اقای کاملا محترم چند بار به جای اینکه بگوید روسیه میگوید سوریه به طور حتم کانال را عوض کرده بودی
دارم از خسته گی میمیرم اصلا هم حوصله نوشتن در این بدن و ایضا روح لامصب نیست که نیست میخواستم چند سطری درباره این بنویسم که فرهاد به خاطر شیرین نرفت بیستون رو کند اون بخاطر باوری که از عشق داشت رفت چون "اصلنه اصلنه اصلن چیزی به عنوانه عشق یکطرفه وجود ندارد"
وقتی یک نفر یک نفر دیگر را ترک میکند و اون اولی به اون دومی میگوید من را رها نکن و اون دومی میرهو میرهو میرود کسیکه تنها میماند اون دومیه میباشد چون اون اولیه تا اخر عمر یک چیز قشنگ درون وجودش خواهد داشت ولی اون دومیه یک چیزی درونش تا اخر عمر هی میخواهد سرش را بنماید زیر اب، حالا اگر ننمود حداقلش اینجاست که پدرش را که میتواند در بیاورد
کافیه تلوزیون را خاموش کنی ان کتاب لامصب را از روی میز برداری و... ای اقا ای خانوم این فرهاد به خدا قسم بخاطر شیرین نرفت بیستون رو کنده کاری بنماید اون اقای عاشق قصه ما که اتفاقا و خیلی هم اتفاقا تنها بخاطر نداشتن اسب سفید مورد بی مهری قرار گرفت فقطه فقط بخاطر یک باور رفت و هر کاری که از دستش برمی امد کرد اون به خودش به باورش ایمان داشت به باور اینکه عشق چیز یگانه ای میباشد یگانه تر از انکه اسم معشوقه شما یگانه باشد یگانه تر از انکه یگانه تر از انکه یگانه تر از انکه... اقایون و خانومها من کم اوردم اصلا مولف برای اینکه بتواند در پستوی ذهن مخاطبش معنای مشترکی را برانگیزد به شناخت از مخاطبش نیاز مبرم دارد من هم که اصلا همین پریروز با ابوطیاره ام از کهکشان دیگری تشریف اوردم پس شرمنده ام کم اوردم انهم خیلی زیاد
همچین یه فنقلی دلم میخواست حرف بزنم رفتم بالای سقف ابوطیاره مبارک، یک کاغذ اچار سفید و خشگل را از کیف کوچولو موچولوم برداشتمو قیف کردمشو حالا اگر حرف نزنی پس کی میخواستی حرف بزنی که دیدم دارم داد و فریاد میکنمو الانه ست که عده ای از خدا بی خبر زنگ بزنن دارالمجانین و منه بی گناه را روانه تیمارستان بنمایند خودمان خیلی محترمانه امدیم پایین و امدیم این وبلاگ را راه اندازی نمودیم تا کمکی حرفهایی را که در پستوی دل نازک نارنجیمان تار عنکبوت بسته را روانه بازار شلوغ مملکت بنماییم آی خونه دار و بچه دار زنبیل و بردار و بیار
این از عجب روزگار اگر نباشد پس حتما دیگر کار خود خود نابکارش است بغالی سر کوچه مان را میگویم اخر هر وقت خدا که رفتیم دم مغازه ایشان هر چه خواستیم اورد تقدیم نمود، طولی نکشید که اهالی برای رو کم کنی هم که شده خواسته های نابجایی میکردند اما ایشان میرفتو به ثانیه ای نکشیده انرا داخل مشمعی سیاه قرار میدادو ... استغفرالله بچه اخر توی ان بغالی فسقلی قرار نبود اینهمه خرت و پرت جا بشود اما حالا که شده بود یکی نبود بفرماید اخر اقا کی گفته شما باید همه چیز داشته باشید (هر چقدر فکر کردم که یک بغالی فسقلی چه چیز نباید داشته باشد که این اقا حتما داشت یادم نیامد)
الغرض نه اینکه بخواهم در این وبلاگ همه چیز داشته باشم اما حداقل میتوانم از همه چیز که بگویم اگر هم نگفتم شما خودتان به بزرگواری خودتان ببخشید...
